مادرانه 2
پسر جوانی وارد مدرسه ی شیوانا شد و خواست تا او را به شاگردی بپذیرد شیوانا نگاهی به سر و وضع پسر انداخت و گفت: " هر کس در این مدرسه باید شغلی فرا بگیرد و در آن شغل مشغول به کار شود به این ترتیب هم کار و مهارتی یاد میگیری و هم هزینه های خود را تامین می کنی. " پسر قبول کرد و با شرم و خجالت گفت: " البته مساله ای در مورد گذشته ام هست که باید برای شما بگویم و آن این است که من در گذشته ام آدم خوبی نبوده ام و ..." شیوانا به میان حرفش پرید و گفت: " هیچ کس گذشته خودش نیست هر انسانی همان چیزی است که همین الان انتخاب می کند باشد! تو این همه راه آمده ای و می خواهی یکی از شاگدان مدرسه باشی پس تو شاگرد مدرسه ای . گذشته تو نه به من و نه به هیچ کس دیگری ربط ندارد .پسر ساکت شد و هیچ نگفت . شیوانا ادامه داد: " تا وقتی که انتخاب تو شاگرد مدرسه بودن باشد تو شاگرد مدرسه می مانی و نزد ما هستی هر وقت انتخابت عوض شد، بگو تا نسبت به ماندن یا رفتنت تصمیم بگیریم آنچه تعیین کننده و معنا بخش هویت توست انتخاب خود توست که مشخص می کند الان چه باشی . تو گذشته ات نیستی که مجبور به توضیح و توجیه آن باشی."![]()
بر گرفته از مجله ی موفقیت


مادرانه 2
